
چشمانم را روی هم میگذارم، پلک هایم بسته می شوند ، دستانم در هم گره می خورد ، زبانم قفل می شود ،ابرها گریان می شوند، زمین ناله می کند، آسمان غرش می کند ،انسان ها جیغ می زنند، حیوان ها حرف می زنند و من تنها ، تک و تنها درون آتش گریه می کنم!!
چشمانم را باز می کنم، پلک هایم باز می شوند، دستانم باز می شوند ،زبانم باز می شود، ابرها خندان می شوند، زمین ساکت می شود و آسمان صاف می شود انسان های حرف می زنند حیوان ها جیغ می زنند و من تنها، تک و تنها رون سبزه ها می خندم !
بی تردید درون واگویه هایم حرفی برای گفتن دارم می خواهم بگویم همه اینها عظمت و بزرگی خداوند را به من نشان می دهند در یک لحظه جهان ویران می شود و در یک لحظه آباد، ابادانی را از کسی دارم که روشنایی جاودانه دنیا را به من بخشید.
خداوندا مغزم گنجایش آن را نمی دهد که به عظمتت فکر کنم!زمانی که کودکی نو پا بودم وقتی از مادرم پرسیدم خدا کجاست؟گفت در آسمان است و من سرم را بالا گرفتم و آرام زیر لب نجوا کردم سلام خدای من!تک تک ستاره های آسمان ، کائنات، درخشان کننده ی زمین، فانوس آسمان ، امواج دریا و انسان ها تو را سجده می کنند !من میدانم که تو در همه جا و در کنار من حضور داری!غوغای روزها سکوت شب ها تیرگی شب ها روشنایی روزها همه و همه از آن توست و من هر روز هزار بار تو را شکر می کنم که خدایی چون تو دارم!!
بی درنگ حرفی برای گفتن دارد ، چشمانش بیانگر التماس هایی است ،
دستانش همچو کوه یخی است در حال ذوب شدن .در اموج لرزان موهایش
دستی در پیچ و تاب است زبانش این سکوت پر هیاهو را می شکند و
این گونه شروع می کند:
می خواستم بگویم که در آغازین روزهای عمرم رنجی را متحمل شدم که تا به
خود جنبیدم بر ندامتش حیران شدم افسوس که همچو کوهی احساس خوشبختی
سراسر وجودم را فرا گرفته بود. اسب سفیدی همچو روزگار در کنارم قدم
میزد .می خواهم امشب مست شوم و می خواهم با تو به شهر آرزوهایم سفر
کنم می خواهم با وجود تو عاشق شوم می خواهم برای همیشه دستانت
را حس کنم به سر سبزی در ختان کاج ،به آبی بودن دریاهای بی کران
و به قرمزی خونی که در رگهایت جاری است قسمت می دهم که در
فراسوی دقیقه ها ، حرف و سکوت هایی که تا امروز کرده ای باز هم
حرف برای گفتن داری !
با تو سخن می گویم تاکنون چنین بی پروا حرفهایم را بیان نکرده ام. این
منم مردی آشفته در فراسوی ثانیه های نفرین شده روزگار که حزین و
افسرده ام دریاب مرا که در این دنیا شانه ای برای خالی کردن دردهایم
ندارم !
با توام ای مرد آشفته .با توام در کدامین آسمان سیر میکنی که صدایم را
نمی شنوی!؟

امروز را می نگرم ،امروزی که در گرو فرداست ، فردا را می نگرم ،
فردایی که در گرو امروز است. هر روز به روز قبل فکر می کنم و
هر روز به روز بعد ، نمیدانم این فکرها به چه دردی می خورد اما من
دوست ندارم به گذشته فکر کنم!
من دوست دارم به آینده فکر کنم!نمیدانم چرا ما انسان ها از تداعی
خاطرات تلخ و غم انگیز گذشته لذت میبریم. من دلم می خواهد سبدی
داشته باشم پر عشق سبدی داشته باشم پر از امید به آینده و هر روز
با دلی شاد در باغ آسمان هایم آن را پر از عشق و امید، تکه های نارنچ
پاییزی و سایه های امید به آینده کنم من دلم نمی خواهد جعبه ای سیاه را
پر از خاطرات تلخ وغم انگیز دیروز و دیروزها کنم .هر روز دستانم
را به طرف کمد دیواری کوچک اتاقم می برم تا آینده را ورق بزنم و در
هر سطرش امیدهایم را آرزوهایم را عشق هایم را دوستی هایم را و
انتظارهایم را و همه چیزهایی را که قلبم به من جرات دوست داشتنشان
را می دهد بخوانم من دلم می خواهد دفتری داشته باشم پر آرزو دفتری
با بوی یاس و اطلسی و اقاقی...اقاقی با بوی کوچه سبز اقاقی کوچه ای
که با هر دم نفس بادها و با هر اشک ابرها گریان می شود و به زندگی
رنگ و بوی تازه ای می دهد ، و من فردا و فردا و فرداها را دوست می
دارم.
تارا و تب توت فرنگی ۸۷.۳.۱۴

با هر دانه شطرنج زندگی تغییر می کند، شاه ها جلو می آیند، سر باز ها عقب می روند، بی بی ها کیش می شوند و اسب ها مات!در گذرگاه غم انگیز زندگی تدبیر این چنین است گاهی آنقدر سر خورده و لبریز از افسوس می شوم که چشمانم غرق در سکوت بی پروای پلکهایم می سوزد.زمانی به نقطه اوج رسیدم که در پایین ترین نقطه عمرم به سر میبردم و اکنون در پایین ترین نقطه در اوج به سر می برم.از سیاه تا سفیدی فرق چندانی نیست تفاوت کلمه ها، تضادها، مترادف ها در زانوی غم انگیز مردی که شب ها به خاطر زندگی می گریست تدبیری نمی کند .عاشقانه ترین حرف برای من گناهکارترین حرف است تسلیم
تارا و تب توت فرنگی 87.1.6